ببین اصلن نقل یک جفت جوراب و دستکش و بوسه نیست...یا حتی نقل حرف های تو و شاید ندیده های من ...و نقل سردرگمی من میان این همه دیوانگی.نقل یک راه طولانی خستگی ست و لحظه هایی که می بینی انگار هیچ چیز تغییر نمی کند.من خسته ام...شاید به اندازه ی یک عمر که از عمر من و تو خیلی بزرگتر است...شاید به اندازه ی یک تردید بزرگ که هیچ وقت دستانت را توی دستانم سفت نکرد...شاید به اندازه ی دستانی که هیچ وقت نبود تا ویران شود...شاید بخاطر خودم ...شاید بخاطر او...شاید بخاطر دیده هایی که دانسته هایت را مثل پتکی می کوباند میان چشم هایت...و آنوقت همه چیز سیاه می شود...و من نیز سیاه می شوم...سیاه و تنگ و بی حوصله ...که انگار هیچ وقت نبوده ام تا برایم دلتنگ شوی...
نه نقل یک لحظه و یک جفت جوراب و دستکش نیست....و یا حتی حرف های تو...من هم مثل تو می شوم یک روز...و شاید نقل مثل تو شدن باشد...نقل ترس اینگونه بودن...اینگونه بوده شدن...نشستن و بی تفاوت به تمام دنیا دروغ گفتن...و یا شاید هیچ کدام...اصلن نقل خیلی وقت ها پیشتر است...آنوقت که تنها می نشینی و به آسمانی می اندیشی که نمی خواهی ویران شود...و با اندیشه هایت ویرانش میکنی...آنوقت حتی یک جفت جوراب هم روی نگاهت خط خواهد کشید...یک نگاه...یک کلام...یک نا آشنایی...با دنیایی که نمی توانم با آسمانش آشتی کنم...
حالا تنها تن کودکانه ی من مانده و شهوت فرار از یک کرانه ویرانی، یک پیچش ناباورانه میان آدم هایی که می دانی تمامت می کنند، و میل کودکانه ی بقا مرا دور می کند...،چند صباحی که شاید به صباح نکشد...که شاید مرا به آسمان دنیای آبی کوچکم برساند...به شیرینی یک بوسه و مهربانی یک جفت چشم و دست ها....تنها دست هایت را میان این همه هیچ برایم نگه دار.
می آمدی و من باز توی دفتر کاهی بی خط، خط می کشیدم...به عشق آنکه مداد هایم زود تمام شود و از گنجینه ی مداد پاک کن های توی کمد صاحب سوسمار نشانی تازه تر شوم تا هوس تصاحب پاک کنی نرم تر و خوش تراش تر توی یخبندان بیرون ندواندم وسط برف های حیاط، تا آنجا پیدایم کنی، و توی بغلت اشک های داغ از آب جوش را بهانه ی ماه ها عشوه های کودکانه کنم...
آنقدر از آنسوی در قرمز بزرگ توی حیاط آمدی تو که ناگهان چهره ات در چهارچوب بی تفاوت سالها پیر شد،و دیگر نیامدی... اینبار آمدید...با نانی در دستتان، و لبخندی فارق از دلگیری خزه های کاشی های حیاط...و دیگر نه میثم لکنت داشت، نه سوده همبازی و نه نقاشی هایم خط خطی های واژگون شده ی یک سکوت طولانی بود...
وآنقدر در تنهایی هایت پیر شدی که من هنوز در تنهایی هایم کودک مانده ام،وباور نمی کنم که در قرمز حیاط روز به روز شانه های استوارت را در هم کوبانده...و دیگز توی دفتر نقاشی عروس هایی را نقاشی نمی کنی که هیچ گاه پیراهنشان بر تنت ننشست ، وباز برایم از پری های طلسم شده ی افسانه ها که انگار طلسمشان را روی نرده های در قرمز حیاط گره زده بودند، نمی گویی..
حالا تنها می آیی، از آنسوی درهای قرمز،در های سفید؛در های چوبی،درهای بی رنگ، و کلید به کلید، قفل به قفل ، پیرتر می شوی.
پی نوشت:
دارد باران می آید
باران دارد به خاطر سنگ مزار من
و عریانی گریه های تو می بارد
مگر همین دقیقه نزدیک به دوری از امروز ما نبود
که ما با هم از بارش بد مجال گریه سخن گفتیم
پس چرا نیامدی ؟
پس چرا باران آمد و تو نیامدی !؟
انگار همین شب رفته از پیش ما بودی
که ناگهان زنی در قاب خیس دریچه آوازت داد :
سفر بخیر !
سفر بخیر مسافر غمگین پاییز پنجاه و هشت....
وقتی که تنها می شود از پشت پنجره ها نگاهت کرد
من تنها، این سوی دیوارها
شاید تو نیز
و این تنهایی هیچ کداممان را کم نمی کند
کمی کمتر لبخند بزن
تا بیشتر دلتنگ خنده هایت نمانم
یک موقع هایی پیش می آید گم می شوی توی این همه نقش که سر هیچ کدام به ته هیچ کدام دیگر وصل نمی شود و یا موقع های دیگری که بی نقشی ماتت می کند روی پرزهای مانده روی لباست و یا عطر پیچیده توی مشامت که هر چه می گردی نمی یابی نقششان را توی نمایشنامه ات...مثل همین بوی سیگار مثلن که نمی دانم توی زندگیم نقش چه کسی را و یا چه چیزی را بازی می کند، و یا همین صدای نخراشیده ی پرده های زنگار خورده ی تار که نفهمیدم با کدام بی نقشی گنگی عجین شده بود.
مثلن نقش دختر عمه ای که پنج سال است نددیده امش و یا راحت تر بگویم نقش خودت که معلوم نیست توی پستوی های نمور خانه ی من چکار می کنی...روی پرز لباس هایم؛ توی بوهای پیچیده توی دماغم ، لابه لای سطور این حرف های بی سرو ته و یا حتی توی تاریکخانه ی متروک افکارم...
حالا باز هم خیره می شوم به یک مشت شیء بیجان تا جانم را بیابم که از بس توی بازی ها کنار گرفته یادش رفته باید به کجا خیره شود، که شاید باید خیره شود روی نقطه ی ثقل چشم هایت و بعد چشم هایش را با عشوه ی خمارناک پر نقش و نگاری ، پر نگاری، پر نقشی، بکوباند وسط خواب آلودگی پر رخوتت و بعد لباس هایش را بپوشد برود دنبال خلسه ی یک بی نقشی تازه تا شاید یادش برود که پرزهای روی لباسش با کدام بوی غریب عجین شده بود.
می گویم مبارک باشد، تو هم بگو، بگذار همه بگویند...حالا دیگر نقشش را توی شناسنامه اش به یدک می کشد تا مثل من یادش نرود توی پستوی خانه اش کدام نمایشنامه روی پرده است و پرده اش را امروز با رنگ کدام چشم ها همرنگ کند...فقط مانده گل و شیرنی که خنده ام می گیرد از طعم شیرین شیرینی هایی که برایت خریده ام، آخر بی نقشی ام جا ماند همان جا، خیره آنسوی اثاثیه هایی که ...یادم می رود چکار می کردند توی مسیر نگاهم، بین آن بو ها...لابه لای این همه بازی که توی هیچکدام نمی دوم.
پی نوشت:
در شب کوچک من دلهره ی ویرانی ستُ
گوش کنُ وزش ظلمت را می شنوی؟
نوشتم
و به دنبال یک منجی لباس هایم را بر تن کردم . ایستادم پشت پنجره و به رویای کیمیاگری پرداختم که کودکی هایم را در تکاپوی معجزه ی اسب های لاجوردی از آن خود کرده بود.
پنجره رو به کوچه بود
و در کوچه آفتاب می بارید
کتابم را گشودم و برای هزارمین بار نگاهم با همان اوراق تهی تلاقی کرد . از آن سوی ابرها ، طوری که دشنام خورشید چشم هایت را نیازارد بر چشم هایم خیره شدی که...رهایش کن .در جنگ اتمام لحظه ها خواهی مرد.
در کوچه آفتاب عشق بازی می کرد و من نیمه ی عریان تنم را عریان کردم. تومی ترسیدی ، من غمگین بودم.
فریاد کردم ... منجیییی... غروب شد و دیگر مجالی بر انعکاس فریادم نماند. ابرها مانده بودند و تو که از ترس آفتاب حرف هایت را برایم نمی خواندی.گویا مشق هایت تمام شده بود.و من غمگین از سرخی شهوتناک غروب از پشت پنجره برایت اشک می ریختم.
دفترم را گشودم و نوشتم:
از آن غروب هایی که حتی یک نگاه هرزه می کشاندت تا اوج خوشبختی وتانیه ای بعد توی بیابان سر می دوانی...من یک مجهولم.من یک مجهولم. من یک مجهولم
آسمان سرخ شد و تو پشت ابرها ترسیدی.لباس هایم را بر تن کردم و در جستجوی یک نگاه هرزه پشت پنجره منتظز ماندم.هوس بیابان کرده بودم تا شاید بی ابری آسمانش ذهن خواب آلودت را عریان کند.من غمگین بودم و تو از لالایی غمناک گریه هایم خوابت برد.
چشم هایت را بازکردی و باز من بودم که از پشت پنجره با نیمه ی عریان تنم بر سیاهی بی فروغ غروب خیره، می نوشتم:
تنها از سرمای بی رنگی آسمان می لرزی و دلت با هیچ رنگی خو نمی گیرد
از سرمای بی رنگی آسمان می لرزیدم و دلم با هیچ رنگی خو نمی گرفت ودر بی رنگی یک مجهول چنان حل بودم که هیچ ذره ی پوکی از افکار منسجم و رنگی جدا نبود.من یک مجهول بودم.در دلتنگی غروب...و عریان در ترانه ی دلگیر پاییز آرام گرفته بودم.نفسم سکوت خاموش برگ ها را نمی رنجاند. و عریانیم شهوت خام عابران را بر نمی انگیخت.تنها غروب بود آنجا.از آن غروب هایی که دلم یک منجی می خواست.یک منجی با اسب لاجوردی و چشم های یک دنیا رنگ که بر سیاهی آن شب نماز آیات بنوازد.
حالا فرقی نمی کند چه کسی تحمیق شود، راستش حرفم را گفتم و تنها توی دلم را حفر کرد، من هم مثل همین آدم ها هستم انگار فقط کمی بیشتر احساس میکنم مورد تحمیق قرار گرفته ام این روزها...واژه ی خوبی بود، مرسی.
داستان ها به وضوح کاراکتر می خواهند، مثلا یکی بابا می شود، یکی مامان...بعد هم خوب بچه ها که همیشه غر می زنند و کارهایشان در عین حال که از روی خامی و نپختگی ست به راحتی یک بابا بودن قابل پیش بینی ست...داستان ها بالا و پایین می شوند و من همیشه نگرانم...نگران روزهای از دست رفته ای که نگران هیچ چیز نبودند.
من هم مثل همین آدم ها هستم فقط کمی بیشتر تغییر می کنم و تو کمتر مرا می شناسی ...به یاد می آوری؟...یا به نقل قولی به جا تر...چرا به یاد نمی آورم؟ ! با وجود این همه خنده ی نهفته در رندانه هایت هیچ چیز به خنده ام نمی اندازد...نگاه شرمگینی که هیچ گاه در کنجکاوی نگاهم نیامیخت...تنها کمی تغییر کرده ام که از بد_بخت همه اش را می بینی...این اصلن تقصیر من نبود.
ده بار نوشتم و صد بار ترسیدم.تو دیگر بر سنگینی هایم اضافه نکن.نمی شود این یکی.بگذار نگاهت که می کنم توی شوخی همان روزها غرق شویم.
دیروز بود شاید توی نیمرخ هفت_هفت_هفتادو هفت را به شماره نشستیم...خیلی رنگی بود.من عاشق بوی روغن سرخ کرده و چراغ های روشن توی خانه می شوم گاهی. پیر می شوم.
هیچ فرقی نمی کند دوتا فنجان روی میزت بگذاری یا سه تا.حالا گیریم چند تا.اصلن فنجان مرا بیاور توی اتاق تنهایی چای داغ گاهی می چسبد...شاید هم گذاشتم سرد شد، نمی دانم ...اما توی چشم هایم که نگاه می کنی انکارت بیشتر سردم می کند...روزه ی سکوت گرفته ام تا کمی گرم شوم...آنوقت به تو خواهم گفت از روزهای از دست رفته ای که نگران هیچ چیز نبودند...روزهایی که دلتنگشان مانده ام.
پی نوشت: اینجا نه...اینبار مرا آواره ی عدالت خانه های مرد پیشه ی تاریخ نکن...من تنها دامنم را از سیب باغ های همسایه انباشته ام...و خوب نگاه کن که هیچ کدام عطر دهان نمی دهند.
از چند سال پیش نمی دانم...اما گویا مادرم چیزی را گوشزد کرد ....چیزی که ناگهان سر بر آورد از کوچه های خاک آلود بازیهای کودکی...و یا شاید دفتر های رنگارنگ خودکار های هفت رنگ...چیزی رنگی به وسعت سیاهی رنگ باختن یک بلوغ...که مرا...تقویم هایم را...افکارم را...حرف هایم را...و شعار هایم را...با قرمزی خون بهای بقای انسانیت آلود....من زن شدم...و زنانگی ام سیب ممنوعه ی حوا بود...که محراب را بر من حرام کرد...و بستر هم آغوشی را بر مادرم...تا من شراب را بر نماز مقدس شمردم...مادرم عفت را بر هم آغوشی....و شاید خواهرم شادمان از گریز یک کودک....
این روز ها وقتش نیست...نباید به دیوانگی اندیشید...باید انکار کرد تمام آزادی پرواز را در خلسه ی بی شراب افکار...و شراب را جرعه جرعه سر کشید تا خود چیرگی یک خواب بی رویا...زیرا که این روز ها وقتش نیست...باور کن...و نگاهی بر تقویم پر از قرمزی های یک بلوغ بینداز...
من از واژه های سرگردان پنهان در کلامت بیزارم
و از شهوت بوسه ای
که بر بالین دیگری شکفته خواهد شد
چمدانم را بردار
و مرا به خانه ات ببر
امشب را میهمانت میمانم
بیقرار باده ای
تا از التهاب گونه هایم بیزار شوی
آری
فرشته ای را آنسوی دریچه ی کولر جا گذاشته ام و
فایده ندارد هر چه که خیره شوم به خماری خمیازه های بی قرارش
از همان اول قرار نبود صبح شود
بیهوده نوشتم زنده باد زنده باد زنده باد
زنده ها آنسوی هوهوی بی رمق دریچه ها به خواب رفته اند
و قرار نیست صبح شود
کمی دورتر باش
حالا دیگر نگران" اما" های عاشقانه نمی مانم
همیشه یکی از فرشته ها انگشتانش را تکان می دهد
گیریم صبح نباشد
و یا تو نباشی
اصلن از اول هم قرار نبود
بیهوده می گردم در تکاپوی روزن تاریک کلام
تنها بوسه ای برای تلخ شدن دهانت کافی ست
تا دیگر نگران" اما "های عاشقانه نباشی
و دلسوخته ی واژه های نخوانده نمانم
بیهوده نوشتم بخوان بخوان بخوان
حرف هایم که تمام شود
دیگر نگران گل واژه های به بار ننشسته نمی مانم
گیریم یک برگ دیگر
یک فصل ،سردتر
و یا یک تقویم ،قرمز تر
اصلن از اول هم قرار نبود
خیره مانده ام خیره مانده ام خیره مانده ام
به بیهودگی انگشتانی که ...
ولش کن
خیره مانده ام به دریچه ی کولر
و میدانم که صبح نخواهد شد
حتی اگر شب به آخر برسد