کاناپه تنها بود و آرام داشت لالایی .... را نخوانده خوابم برده بود و رفته بودم تا آنطرف شهر که شلوغ بود از خلوت من هایی که داشتند توی کافه ها سیگار دود می کردند...بخار می شد هر پک و می رفت توی شعله های بخاری، کاناپه سرفه اش گرفت...خنده اش گرفت....گریه اش را چپاند توی حلقومش و آمد بگوید که... تنهایم ، که سرد است....خوابم برد، رفتم همانجا، کتابی برداشتم از لای قفسه ی خاک گرفته ی مرده و ادای آدم های شلوغ را در آوردم...بی التفات به ناله های رنگ و رو رفته ی کاناپه ای که پر شده بود از سرما و بخار آن همه شهر...
نه که نگرانم کرده باشد این همه تنهایی بعد این همه تنها....ماندن و نگفتن و ننوشتن...ترسم از سرماست، و سکوت که سوت می کشد آرام آرام، لحظه به لحظه...از پشت گوشی رنگ و رو رفته ی یک عمر حرف، یک عمر واژه .. که یک عمر بود به گمانم....شاید هم چند سال، چند ماه، چند روز، لحظه ای....بوسه ای...و پس از آن هیچ.
سخت بود، نمی دانست چرا با او ، اینگونه، اینجا...سرش را گرم کتابش میکرد، دستانش را گرم تمیزی آغوش مادربزرگ، و چشم هایش را می بست...می خواست نبیند که انگار گناه او بود دیدن،...می ترسید، می دوید بیرون و راحت میداد نفس هایش را به رطوبت مطبوع کوچه ها، خیابان ها...که تنها چند تا بود ، و آدم ها همه آشنا و بیگانه از سختی دل تلخ کوچکش...
بوی زیتون بود، و الویه، و کول واتر، و اضطراب...و تصویر معلم که با چشم هایش می گفت چرا؟...می دوید، خوب می دوید دور حیاط مدرسه و فراموش می کرد در آغوش دفتر های لوکس و کتاب های جلد شده ی اول مهر...می لرزید اولین تپش های قلبش را توی شعر های ادبیات و نقاشی می کرد ریاضی را با خودکار هفت رنگ بی رنگ روزهای سیاه و سیفید...بوی اضطراب بود و زیتون...و تنهایی...
همیشه نوک بینی اش خیس بود از سرخی چشم ها...آخر هفته ها، آخر سالها...اضطراب بقای یک عکس، انتظار رخصت خانه ی مادربزرگ...رهایی در بوی باقالی قاتوق ، تخمه و جنگ هفته...و غروب های دلگیر بازگشت...و اتاق، و دفتر نقاشی، و قصه...و خاک.... و خاک که از بویش مست می شد انگار به تلخی سکوت سنگ های سرد مزار...
آه خاک عزیز... خاک،خاک، خاک...، .
آدم عزم می کند برود و بگردد...و با چشم هایش ببیند که نیست..بعد پیر شود و بنشیند برای کودکان بازیگوش کوچه ها داستان بخواند...که من به دنبال تنها یک واژه از همه ی خیابان های شهر گذشته ام...از همه ی پنجره ها و شعر ها...دشت ها و سنگ هاو بعد مکثی...و نگاهی...و اشکی...که شاید جایی توی خیسی منجمد پنجره ای جا مانده...و باز کوله بارش را برگیرد از بغضی کز کرده کنج خشکی صدساله ی گلو...و آواره ی سرگردانی هیچ گم کرده اش شود.
تمام حرف های نگفته می ماند به آهنگی، کلامی ، غروبی مثل تمام غروب ها که خورشید می رود پشت افسانه ی نیل گون دشت های ناشناخته پنهان می شود...به صدایی که می شندیدی و گوش باور نمی کرد، به باوری که بود و تنها پشت روزها و شب ها...شب ها و حرف ها و آهنگ ها و غروب ها پنهان شده بود...به قطره ی اشکی آویزان از طاق پلک ها که رمق باور ندارد، می چکد آرام آرام و حرف ها ناگهان جان می گیرند از تشنگی...باور می شوند،شعر می شوند، و ذره ذره توی غربت بیگانه ای که دست هایت می جست غروب می کنند...
غروب می آید، با کفش های آهنی و چشم های سنگی خیره می شود توی آینه و می شکند تمام خیرگی مبهوت آینه را...می رود تا دور دست، تا خیابان، تا واژه هایی که نمی خواهند باور کنند تنهایی خورشید را پشت آن همه ابر، که انگار باید سال ها پر شوند از سیلاب تبخیر شده ی دوردست برای بارش قطره ای اشک که تنها بماند آویزان در تعلیق طاق یک پلک که هنوز نمی خواهد باور کند خشکسالی آسمان را...
حرف های سنگی پرتاب شده اند و آینه تا هفت سال محکوم به خیرگی در سادگی سنگین کفش های آهنی، آخرین تصویر منعکس شده توی چشم هایش...آرام آرام آویزان می شود و می بارد روی دشت، بیابان، خیابان،خانه...سر می خورد از شیار خط خطی شده ی گونه ها و شور می کند آرامش مسکوت دریا را...به آهنگی، کلامی، غروبی که دارد نرم نرمک تنش را از تنهایی خاک برمی گیرد و باور می شود، حرف می شود...شعر می شود...حادثه می شود...و یک روز سرانجام از پشت تمام ابرها، به سادگی یک قطره اشک ، اتفاق می افتد.
تمام رویا هایت را ورق زدی و تنها برگه ی پوسیده ای که دلت را لرزانده بود با نسیم بی رمق نفس هایت به پرواز در آمد و رها شد از تعلق،...رها شدی از تعلق و صدایت را کوباندی توی انعکاس پوک کوهها...سلام...های...سلام...من پرنده ی بی آشیان همین دیارم...بال هایم را جا گذاشته بودم لابه لای برگه های سفید یک رویا....باد به آواز در آمد و پروازم را از من دزدید...
پروازش را دزدیده بود، و حالا رویایش را....کوله اش را انباشت از آرزو های خیالی و تا نازکی سست یک خیال پرواز کرد، با بال های جا مانده ....و بغض خشک چمدانی که توی ایستگاه های دور جا گذاشته بود... پرنده ی رویا پرور بی بال دور شد از هر چه بود و نبود....یکی بود، یکی نبود.
دست های لاک زده ات را قفل کردی به توری پنجره و بینی ات را چسباندی به سوراخ های خاک خورده اش، حوصله نداشتم ...سرم را برگرداندم توی کتاب و شروع کردم به جویدن ناخن هایم...واکمن را یک جوری گذاشتی جلوی پنجره تا بلند گویش رو به حیاط باشد...سرم را گذاشتم روی میز و یک قطره پاشید روی کتاب...با صدایت که زور می زدی لهجه نداشته باشد شروع کردی به همنوایی...و یک جوری خواندی" تا نگام با یک نگاه تازه درگیر نشده" که "گیر"ش خیلی کش آمد انگار که مثل تهرانی ها حرف زده باشی، تازه از تهران برگشته بودی و بیرون که می رفتی توی دالان دم در خط لب قهوه ای می کشیدی...خندیدم از ته دل یک جوری که راکت از دستم پرتاب شد، گفتی خل شده ای ، اخم هایم رفت توی هم...خل شده بودم، کز می کردم کنج اتاق وکتابم را جا می دادم زیر بالش، وقت شام هم بهانه ی سیری می گرفتم که لحظه های عاشقانه اش نصفه و نیمه نماند...حرف هایت را زده بودی اما یک جاهاییش را یادت رفته بود، نصفه و نیمه مانده بودند...دستم را گرفتی گفتی بیا بازی کنیم ، من ولی بزرگ شده بودم، داشتم ادای آدم بزرگ ها را در می اوردم، خورد توی ذقت و رفتی نشستی آن طرف سفره،سرم را آوردم بالا دیدیم داری آنطرف را نگاه می کنی، گفتم سیری؟...نگاهت را دوختی آنطرف پنجره و روی گلویت قلمبی شد، انگار که آهنگی به لهجه ی کشدار گیر کرده باشد آن تو، نفسم بالا نمی آمد، اگر هم می آمد آنقدر نزدیک بودی که می خورد توی صورتت...لپ هایم گل انداخت، رفتم کز کردم کنج اتاق ، کتاب را از زیر بالش کشیدم بیرون و صفحه های عاشقانه اش را که از بس ورق خورده شده بود راحت پیدا می شد، باز کردم.... خنده ات را چپاندی توی حلقت ، پرسیدی خوبی؟ گفتم سرم درد می کند و دستم را حلقه کردم دور شکمم که سفت بسته بودمش، لب هایت را جمع کردی آمدی نشستی کنارم...گفتم خوبی؟ گفتی از احوال پرسی های شما، بزرگ شده بودی، پنج سال، ده سال...پیر شده بودی، صدای واکمن را زیاد کردی و" درگیر" ش را اینبار تو حلقی ادا کردی...خنده ام گرفت، گفتم خل شده ام، گفتی پس تا سر کوچه ، هر کی زودتر رسید...گفتم هرکی زودتر رسید چی؟ نمی دانستی چی....یک جورایی عادت کرده بودی بگویی، بعد بدویی و فکر کنی توی مسابقه ای...برگشتی عقب دیدی دارم نگاهت می کنم، از پشت پنجره و دست های لاک زده ام را قفل کرده ام به توری...داد زدی گفتی پیر شدی... پرسیدم چی؟هر کی زودتر رسید چی؟.. واکمن توی گوشم "درگیر"را یک جور شلی مثل لهجه ی خودمان فریاد می زد...لب خوانیم خوب نبود....
ازمیان باریکه ی نور نگاهش را انداخت به خیابان، از پشت شیشه ی غبار آلود، آدم های خاکستری می دویدند...و پاهاشان از وحشت گریختن کرخت شده بود...با یک دستش خاکستر کهنه ی پرده ها و دست دیگرش خاکستر سیگار را می فشرد، پلک هایش لحظه ای بر هم تابیدند و آدم های خاکستری از پشت نگاهش شناور ماندند ...حالا داشتند آرام آرام از روی گونه هایش سر می خوردند ...به صورت های وحشت زده خیره ماند که توی چاله ی گونه هایش دست و پا می زدند، اشک هایش را پاک کرد و آدم ها پرتاب شدند توی خیابان...دستانش را توی جیب پف کرده ی پالتو اش فشرد و به سرعت قدم هایش اضافه کرد، از خطوط نگاه ها نمی شد مسیر خانه را حدس زد، و لب ها از سوزش سرما ساکت بودند، توی سکوت سرد آدم ها به دویدن ادامه داد، نشانه ها را نمی شناخت...اما پاهایش به ماندن رضایت نمی دادند، از پشت، صدایی به ناله چیزی نجوا می کرد، انگار که زوزه ی باد توی درخت ها به گریه افتاده باشد...نگاهش را به انتهای خیابان دوخت، دستی خاکستری به فریاد می خواندش....گرمی دست های فشرده توی جیبش انگار هجوم تمام آدم ها را توی مشت هایش حبس کرده بود...کرختی پاهایش اما رمق باور نداشت... آدم ها از روی لاشه ی مبحوتش با سرعت می دویدند....دوباره چشم دوخت به مسیر زوزه ی باد ، و خاکستر شلوغ آدم ها را با نگاهش خیس کرد...سرعت قدم هاشان کند شده بود و داشتند با دست های منجمدشان قطره های آب را ویران می کردند...خاکستر خیس پرده از لابه لای انگشتانش سر می خورد و دوده ی تباه شده ی سیگار بی تکلیف به انتظار خم شدن نشسته بود...نگاه بی فروغش را انداخت به خیابان، از پشت نگاه خاکستریش آدم ها با سرعت می دویدند، و هیکل نحیفی با لبخند به تکان های گاه و بیگاه شاخه ی درختی خیره مانده بود...
گفتی برگرد به خطوط قبلی، کفش هایم را پوشیدم و به دنبال تمام اتوبوس ها ، قطارها، بی آرتی ها و تاکسی ها دویدم. توی هیچ کدام از خظ ها نبودی..لابه لای واژه ها و خط ها پر بود از دود و شبه بی شمایل یک خاطره که سال هاست تویش دست و پا می زدم، برگشتم به خط منهای دو، پرت شدم از بالای دره ها، کوه ها، پنجره ها و نگاه ها، دست هایم را گرفتی و به چشم هایم خیره ماندی، گفتی نترس...گفتم این طناب نازک است، مثل خطوط لب هایم وقتی که می خندم...پاره می شود ، می ترسم...گفتی برگرد به خط های قدیمی ، آنجا منتظرت ایستاده ام، می رویم با هم به دشت و دمن، دوست داشتی هم بیابان...کفش هایت را بپوش....پوشیدم و از روی پل قدیمی آن ور کوه دویدم طرفت، پل لق می زد ، با دو دستت سفت گرفتیش و مثل یک خط صاف بی قواره شق و رق شد، نفس راحتی کشیدم و خودم را پهن کردم روی تخت...خندیدی گفتی بخواب، من باید برگردم...لبخند زدم که یعنی راحت باش و پشت درها به گریه افتادم...و صدای گریه ام را باد برد با خودش آنور شهر، توی شلوغی خط های اتوبوس...سرم را تکیه دادم به شیشه و به خظوط جاده خیره ماندم که بر عکس ما می دویدند...شیطنتم گل کرد، دویدم دنبالشان وتوی چاله خوردم زمین، بچه ها خندیدند ، من هم ، که یعنی مهم نیست، و خطوط لب هایم نازک شدند،... خودم را توی آینه نگاه کردم و یاد خطوط شکسته ی صورتت افتادم، گریه ام گرفت...هنوز داشت باد می آمد و صدای گریه ام را با خود برد تا انتهای کوچه... بچه ها دنبالم می کردند، به عقب نگاه کردم، توی جمعیت نبودی...دستت را ول کرده بودی همان اول و من از روی پل پرتاب شده بودم ته دره ها ؛ کوهها، پنجره ها و نگاه ها،... نگاهت را ذل کردی توی زمین، که یعنی چه بگویم، چانه ام لرزید ، و خظوط لب هایم نازک شدند...
دست خود آدم که نیست، آدم ها مثل نخ سیگار می مامند، از آن موقع که روشن می شوند دیگر نمی شود گفت که کم کشیدم ، یا گذاشته بودمش توی زیرسیگاری یواشکی هر از چند گاهی یک پک می زدم بهش! نا چشمت را ببندی و یک نفس بدهی تو و لذتش را تا عمق وجودت احساس کنی، تمام می شوند! بعد یکهو یک احساس سرگیجه ای می آید می نشیند توی جانت، یک لبخندی می آید روی لب هایت که مثل شیرینی تلخی دهانت می ماند، نمی فهمی از چه جنسی است ، دوستش نداری، ور می داری یک نخ دیگر با دقت از توی جعبه ی سیگارت بر میداری...خوب می گردی انگار داری از لای میوه های نیمه پلاسیده ی گونی های بازار های تره بار به زور یک خوبش را می جوری، همه ی تلاشت را هم می کنی....اما خوب هیچ کدام مزه ی اولی را ندارند! آن سرگیجه هه خوب نیست ، نمی چسبد به جانت.فقط یک حس سرگردانی می ماند ، با چشمانی که دوست دارند بسته شوند.
دوست ندارم این حس این روزها و به قول خودم که همیشه می کوبی توی سرم به جرم کودکانه ایه ا گزیستانسیالیست بودنم ،این" من" را. یک جورایی بی ارزش شده برای خودش.دیگر نمی رود پرواز کند روی بال بی خیالی و بی قیدی . بچه شده...حرف هایش را می زند، سیگار خودش را روشن می کند ، و می نشیند تا تمام شود. بعد هی سیگار پشت سیگار، و ته مانده هایی که بویشان از سطل آشغال تا چند خانه آنورتر جار می زنند. اصلا انگار چاره ای نیست. سیگارها همان توی جعبه هایشان سیگارند و آدم دوستشان دارد، بعد که می آیند در منیت و کنه وجودی "سیگار بودن" ، می شوند مثل ته مانده های غذای چربی که بالا آمده ، یا مجبوری قورتش بدهی ، یا استفراغش کنی توی سینک دستشویی بنشینی رقتش را نگاه کنی...و برگردی از توی جعبه باز بگردی!
دست هایم را می گردانم توی یخچال، یک چیزی کم است.یک چیزی که تر کند این خشکی حرف هایم و بی حرفی چشم هایم را، انگار از ریشه دوانیده شده توی کویر. هی آب دهانش را قورت می دهد، هی زبانش را می کشد روی دندان هایش، هی لب هایش را باز می کند، می بنندد... بعد دست هایش را باز ،می گرداند از توی جعبه ی سیگار!